تبليغاتX
خط خطی های من
همین الان واسه ارشد ثبت نام کردم

خیلی دوس دارم قبول بشم

امیدوارم

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 0:54 توسط سمانه |

تو اي الهه ي نور

نواي ساز صبور

در آسمان چه ديدي كه از برم پريدي؟

بگو در آن بلندا

در اوج آسمان ها

چه ديدي ،كه از برم پريدي؟

به من بگو در آنجا چه كس تو را صدا كرد؟

چرا دل صبورت مرا در غم رها كرد؟

تو اي الهه ي نور

كهنه سنگ صبور

چرا سياه قسمت مرا ز تو جدا كرد؟

خوشا دل آسمان

خوشا به حال كيهان

چهل شبانه روز است

تو را نموده پنهان

تو اي الهه ي نور

كه گشته اي ز من دور

برو كه جايگاهت

بود بهشت پر نور. . .

 



تقديم به عمه ي نازنين و پاكتر از گلم

وبراي تسلاي دل تنگ من ودل كوچك و تنگ نيلوفرم

هنوز باور نكرده ايم كه جاي خاليت تا ابد خاليست ...

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 23:45 توسط سمانه |

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سال ها مذهبی بودم بی آنکه خدایی داشته باشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 1:39 توسط سمانه |

گر تو سبزی سبزم

گر تو شادی شادم

من ز شیرینی تو فرهادم

وطنم،ایرانم...

عید آنروز مبارک بادم ،

که تو آبادی و من آزادم ..........

فرا رسیدن بهار ۱۳۸۹برهمه ی ایرانیان آزاده خجسته باد

به امید سالی پر از آبادانی و نشاط  برای ایرانی سربلند

+ نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 0:29 توسط سمانه |

از این دنیا خیلی بدم اومده پر از زشتیه ،پراز درده ،پراز رنجه

از این حقارتم در مقابل بزرگی این دنیا خسته شدم از این همه اتفاق بد که دورو برم میبینم و نه حکمتشو میفهمم ،نه توانایی اینو دارم که جلوشونو بگیرم و نه توانایی اینو که حتی یه ذره مثبت باشم خسته شدم

چه بلایی داره سر ما میاد،ایران ما داره کجا میره؟ماآدما داریم چیکار میکنیم؟باخودمون با همنوعمون؟؟

خدایا حکمتت چیه ؟

دلم واسه ی مردمی که تو زلزله ی امروز عزیزانشون و زندگیشینو از دست دادنم خیلی میسوزه

آخه خدا حکمتت چیه؟

ما بدبخت تریم یا اونا؟

خدایا حکمتت چیه؟ازت خواستم و بازم میخام:

به من قدرت و شهامتی بده تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم و آرامشی که بپذیرم آنچه را که نمیتوانم .

یادنیا را پراز قشنگی کن یا به من چشمایی بده که دنیا را زیبا ببینم!!!!!!

 چون واقعا نمیدونم مشکل از چشمای منه یا دنیای تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 23:9 توسط سمانه |

دیگه از بس اومدم اول پست هام معذرت خواهی کردم و عذر و بهونه آوردم خسته شدم

راستش حال و حوصله آپ کردن نداشتم، اصلا دوست نداشتم بیام سراغش،آره بابا همین بود جان تو

پستهای قبلیم دیگه زیرخاک مدفون شده از بس همینجوری مونده بود به سختی پیداش کردم در عوض قدمت داره تاریخی شده ارزشش بالاتر رفته

اگه دقت کنی میبینی کامنتها با فواصل یکی-دوقرن از هم دیگه کارگذاشته شده اند و این نشان از پوسیدگی شدید وبلاگ من میدهد والبته نشان از اهمیت زیادی که طرفداران پروپاقرص من برای وبلاگ قائلند(خودتونو مسخره کنید خیلیم من پر طرفدارم،فهمیدی؟)

به به،به به من که لذت بردم شما چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

از بی کاری سوت میزنم اینجام که خلوَ  َ  ََ  َ  َ  َ  َ  ََ  َ  َ  َ  َ  َ  َت !!!! ،شمام اومدی خودتو خسته نکن بیا با هم سوت بزنیم بیشتر خوش میگذره

والله!!!!!!!!!!!!دیگه تو این دوره زمونه که نمشه حرف زد؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

حالا دوست داشتی این گردو خاک وبلاگ مارو یه فوتی بکن

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:16 توسط سمانه |

شنبه ی این هفته حسابی غافلگیر شدم و خیلی هم خوشحال و بهترین هدیه ی زندگیم را گرفتم و بازم خیلی خوشحال شدم ،حالا برای اینکه زیاد کنجکاو نشید میگم که یه کتاب بود ولی عمرا حدس بزنید که چه کتابی!!!!!!!!!!!!!!!

ویکشنبه هم خیلی بهم خوش گذشت،نمیگم چرا تو خماریش بمونید

توی برف قدم زدم و نهار خوردم ولی متفاوت از همیشه

اما امروز خیلی بد بود یک امتحان جبر توپی دادم که تو عمرم تاریخی میشه البته امیدوارم که بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تا حالا امتحان به این افتضاحی نداده بودم خدا کنه پایان ترم جبران بشه

راستی امروز فیلم لبخند مونالیزا را دیدم خیلی خوشم اومد،حتما ببینیدش.

ضمنا دیگه دبیر هلال احمر نیستم،مثلا هلال احمر و فعالیت را بی خیال شدم که درس بخونم که اونم نمی خونم!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 15:1 توسط سمانه |

چنتا پست قبل قول دادم که زود زود آپ کنم ولی نتونستم به قولم عمل کنم .وقتی وبلاگمو نگاه می کنم میبینم اول همه ی پستهام برای دیر اومدنم بهونه تراشی کردم این بار بهونه ای جز بی حوصلگی نداشتم بارها اومدم سراغش ولی هر کاری کردم دلم نخواست چیزی بنویسم حتی به مناسبت تولد وبلاگم یا مهمتر از اون تولد خودم اما امروز خیلی خیلی دلتنگم 2-3 روزه که دلتنگم. یه نفر هست که دلم خیلی براش تنگ شده ،دلم میخواست الان پیشم بود، و این دلتنگی را به هیچ کس نمیتونم بگم و الان بعد ازمدتها که کسی دیگه به وبلاگم سر نمیزنه و می دونم که خلوت شده میخواستم اینجا بنویسم که نوشتم ؛

دوست دارم بهش بگم که خیلی خیلی دلم واست تنگ شده خوب و مهربون و. . .  من

توی این مدت (همین روزهایی که وبلاگم هم متروکه شده بود) داره اتفاقای خیلی مهمی توی زندگیم میفته و این سمانه اون سمانه ی قبلی نیست !!!!!!!!!!خیلی عوض شدم خیلی ، چون زندگیم داره عوض میشه

همیشه فکر میکردم که افسار زندگیم دست خودمه و به هر طرف که خودم بخوام و تصمیم بگیرم میبرمش ولی حالا می فهمم که خیلی اتفاقا توی زندگی آدم میفته  که اصلا نمیتونی مقابلش وایسی یا اونطور که می خوای کنترلش کنی واونا هستند که تو را میبرند و الان یکی از اون اتفاقها توی زندگی من افتاده و نمی دونم منو کجا میبره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوستم دیروز برام sms داده که:

امیدوارم در دریای خوشبختی غرق بشی و هرگز نجات پیدا نکنی !

دلم میخواست بهش بگم آدم وقتی تودریای زنگی غرق بشه به هر حال دیگه نجات پیدا نمیکنه ولی اگه دید داره از غرق شدنش لذت میبره باید بفهمه که حتما خیلی خوشبخته.

حالا تولد وبلاگم که۲۰ مهر  بود و تولد خودم  که 5 آبان بود وروز دختران جوان که 10 آبان بود را با تاخیر گرامی میداریم وتبریک میگوییم.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 17:16 توسط سمانه |

يه اتفاق جالب:

 

چند روز پيش كه رفته بودم بيرون واسه خريد روسري و يه سري چيز ديگه توي روسري فروشي يه صحنه اي ديدم كه واقعاً جا خوردم.

يه مادر با بچه ي كوچولوش كه خيلي هم ناز وخشگل بود. مي دونم الان فكر مي كنيد اين اتفاق كه تعجب برانگيز نيست ولي براي من جالب بود چون اون زنو مي شناختم (منظورم مادر اون بچه است).سوده بود،دوست من! دوست دوران دبيرستانم! خيلي هيجان زده شدم! از ينكه به سوده مي گم "اون زن" خودم خنده ام مي گيره، ولي واقعاً باورم نمي شد، خود سوده بود، همون دختر آروم و خندون چند سال پيش، حالا خودش يه دختر كوچولوي ناز داشت ، اسمشو گذاشته بود "فاطمه". بغلش كردم، عزيز دلم، خيلي دوست داشتني بود، دلم مي خواست مي تونستم يه عالمه بغلش كنم ولي حيف كه سوده عجله داشت مي خواست بره.

به همين زودي دلم براش تنگ شده انگار حسابي مهرش به دلم نشسته همين الانم كه دارم اين پستو مي نويسم دلم براش پرپر مي زنه.

اينم براي ني ني كوچولوي خوشگل سوده

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:27 توسط سمانه |

مثبت انديش باشيم

ببينيد ما بايد پيوسته در زندگي مثبت انديش باشيم چونانكه كه بزرگان مملكت ما هم چنين اند!!

خدمت شما عرض شود كه چندي پيش در خبرها شنيديم و ديديم كه وزير محترم امور خارجه ي مملكت بر پرده ي جعبه ي جادويي ظاهر شده و نطق فرمودند كه :" اين تحريم اقتصادي باعث شده كه كشور ما در خيلي از زمينه ها به خود كفايي برسد "و همين جا بود كه پي بردم ايشان چقدر مثبت انديش هستند و اين مثبت انديشي چقدر چيز خوبيست چون به وسيله ي آن مي توان آن همه رنج و بدبختي مردم را كه دارند با تورم و گراني دست و پنجه نرم مي كنند و هر روز بيشتر احساس فقير بودن مي كنند،ناديده گرفت و با وجداني راحت از خود كفايي مملكت در خيلي زمينه ها خوشحال بود . به به لذت مي بريم از اين همه مثبت انديشي !!! از اين همه خود كفايي !!

به ياد دارم در روزگاران قديم اس ام اسي بود كه مي گفت: مثبت انديشي يعني اگر يك پرنده روي سرت خرابي كرد، خوشحال باشي كه  گاوها پرواز نمي كنند!واقعا نمي دانم كه الان براي چند درصد از مردم  ديگر مهم نيست كه گاوها هم پرواز كنند!‌!‌!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:30 توسط سمانه |