تبليغاتX
خط خطی های من

خط خطی های من

يه اتفاق جالب:

 

چند روز پيش كه رفته بودم بيرون واسه خريد روسري و يه سري چيز ديگه توي روسري فروشي يه صحنه اي ديدم كه واقعاً جا خوردم.

يه مادر با بچه ي كوچولوش كه خيلي هم ناز وخشگل بود. مي دونم الان فكر مي كنيد اين اتفاق كه تعجب برانگيز نيست ولي براي من جالب بود چون اون زنو مي شناختم (منظورم مادر اون بچه است).سوده بود،دوست من! دوست دوران دبيرستانم! خيلي هيجان زده شدم! از ينكه به سوده مي گم "اون زن" خودم خنده ام مي گيره، ولي واقعاً باورم نمي شد، خود سوده بود، همون دختر آروم و خندون چند سال پيش، حالا خودش يه دختر كوچولوي ناز داشت ، اسمشو گذاشته بود "فاطمه". بغلش كردم، عزيز دلم، خيلي دوست داشتني بود، دلم مي خواست مي تونستم يه عالمه بغلش كنم ولي حيف كه سوده عجله داشت مي خواست بره.

به همين زودي دلم براش تنگ شده انگار حسابي مهرش به دلم نشسته همين الانم كه دارم اين پستو مي نويسم دلم براش پرپر مي زنه.

اينم براي ني ني كوچولوي خوشگل سوده

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 11:27 توسط سمانه |


مثبت انديش باشيم

ببينيد ما بايد پيوسته در زندگي مثبت انديش باشيم چونانكه كه بزرگان مملكت ما هم چنين اند!!

خدمت شما عرض شود كه چندي پيش در خبرها شنيديم و ديديم كه وزير محترم امور خارجه ي مملكت بر پرده ي جعبه ي جادويي ظاهر شده و نطق فرمودند كه :" اين تحريم اقتصادي باعث شده كه كشور ما در خيلي از زمينه ها به خود كفايي برسد "و همين جا بود كه پي بردم ايشان چقدر مثبت انديش هستند و اين مثبت انديشي چقدر چيز خوبيست چون به وسيله ي آن مي توان آن همه رنج و بدبختي مردم را كه دارند با تورم و گراني دست و پنجه نرم مي كنند و هر روز بيشتر احساس فقير بودن مي كنند،ناديده گرفت و با وجداني راحت از خود كفايي مملكت در خيلي زمينه ها خوشحال بود . به به لذت مي بريم از اين همه مثبت انديشي !!! از اين همه خود كفايي !!

به ياد دارم در روزگاران قديم اس ام اسي بود كه مي گفت: مثبت انديشي يعني اگر يك پرنده روي سرت خرابي كرد، خوشحال باشي كه  گاوها پرواز نمي كنند!واقعا نمي دانم كه الان براي چند درصد از مردم  ديگر مهم نيست كه گاوها هم پرواز كنند!‌!‌!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 23:30 توسط سمانه |


چنتا خبر كه هيچ ربطي هم به هم ندارند

 

1)         به تازگي كتابي خوندم از مسعود بهنود به اسم «خانوم» .سرگذشت يك شاهزاده خانم قجري را روايت مي كنه .

639 صفحه بود و 4-5 روز ه خوندمش . فقط مي تونم بگم خيلي لذت بردم .

 

2) اين هفته توي 40چراغ كتاب بادبادك بازو معرفي معرفي كرده بود . خيلي وقت بود مي خواستم اين كتابو بخونم و قبلا تعريفشو شنيدم فكر مي كنم  روايت قصه اي در زمان جنگ افغانستانه.

 

3) قابل توجه همه ي وبلاگ نويسان محترم:

 

ارائه ي طرح مبارزه با مجرمان اينترنتي و مجازات « محارب» و «مفسد في الارض» براي متخلفان اينترنتي !!

 

ديگه از اين به بعد در وبلاگهاي خودتون دست به اقدامات خطر ناك نزنيدا ،جيززززه !

حرفهاي بد هم ننويسيدا ، وگرنه در(همان درب) وبلاگتونو تخته مي كنن و خودتون را هم ادب !!

 

4) اون مجله ي فقر كه گفتم مي خوام چاپ كنم ،29 خرداد چاپ شد ،يعني در دقيقه ي 90 اونم با هزار زحمت و يه عالمه سوتي !!!دوست داشتم بدون اشكال باشه ولي خوب . . . .

در ادامه ی مطلب هم يه مطلبي كه واسه ي مجله نوشته بودم را حتماٌ  بخونيد!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 23:26 توسط سمانه |


اين ترم گل كاشتيم آن هم دسته به دسته ؛

از آن 19 واحد درسي كه داشتيم 17 تايشان تخصصي بودند ،تخصصي يعني از آن نازنين درسهايي كه معارف و انقلاب و تاريخ و اخلاق و از اين قسم نيستند و از ان يكي قسم هستند كه اينقدر آسانند كه حد ندارد و از فرط سادگي بايد از برايشان گريست و بي خوابي كشيد و ناله و عجز ونياز كرد و از بابتشان فراوان فسفرسوزاند(آن هم فسفر به اين كميابي كه فقط در عناصرناياب طبيعت همچون گردو و پسته و امثالهم يافت مي شود)

و در وصفشان چنين گويند كه موجوداتي هستند محيرالعقول شبيه به آناليز 2 و آمار 2 و ساختمان داده  و اينها با استاداني تپل همچون شاطري و نورالله و ملك پور(كه البته اين آخري لاغر بود) و آورده اند كه  هر كس بتواند به حد پاسي  از اين درسها نمره كسب نمايد ديگر روي رستم دستان  را با ان هفت خوانش كم كرده (اصلا به  عقيده ي اين جانب در روزگاران قديم اگرجناب فردوسي يك عنايتي بر اين جزوه ي آناليز ما مي فرمود عمرا رويش مي شد گوشه هايي از شاهنامه را در وصف هفت خوان رستم بنگارد و هِي بدان افتخار كند)

پس خودتان تصور كنيد كه ديگر گرفتن نمره ي بالاي 12 جهت رهايي از مصيبت مشروطيت به  شق القمرمي ماند .

اما عليرغم اين اوصاف و احوال ما همچنان اقدام و تلاش خاصي در جهت رهايي از اين مخمصه نكرده بوديم و مثل هميشه اميدمان به لطف خداوند بود و شانس فراوانمان اما چه كنيم كه اين بارتقدير ما موافق تدبيرمان عمل نكرد و شانس هم يك پاپاسي سياه به دادمان نرسيد و ناگهان در كمال ناباوري  خود را بر لبه ي پرتگاهي يافتيم كه تا مشروطيت به قاعده ي چند صدم نمره بيشتر فاصله نداشتيم .

نمرات يكي درخشان تر از ديگري پيوسته برد آموزش  را نوراني مي كردند ، اصلا فرصت جبران به يكديگر نمي دا دند ،گويي در نزديك شدن به صفر از هم پيشي مي گرفتند(يكيشان را هم به سلامتي افتاديم) و در اين ميان فقط يك امتحان ساختمان داده مانده بود و شده بود تنها گريزگاه ما و همه ي اميدمان !! شايد باورتان نشود ولي اوضاع به غايت شلم شوربا بود،شب امتحان ساختمان داده غائله اي بر پا بود ‌‌و روزگار ما هم طبق روال هميشه از همه بي ريخت تر(همه در حال رفع اشكال بودند و من هنوز حتي يك دور هم جزوه را نخوانده بودم ) حواسمان همه جا بود الا به درس.،شما كه غريبه نيستيد ديگراينقدر دست به دامان خدا شديم و قول و قرار و نذر و نياز كرديم  كه حد نداشت تا جايي كه بالاخره دعاهايمان موثر افتاد و به هر مكافاتي كه بود ساختمان را هم پاس كرديم .اما باز هم نياز شديد به نمره داشتيم تا مشروط نشويم كه ناگهان طي يك سلسله اتفاقات پيچيده* آن درس افتاده را هم پاس شديم (يعني پاسمان كردند) و ديگر مشروط نشديم. اينجا بود كه كيفمان حسابي كيفور شد از اينكه بالاخره اين ترم را هم با موفقيت و سربلندي پشت سر گذاشتيم(بماند كه چقدر همه ما را مورد عنايت قرار داده و به خاطر نمره هاي درخشانمان  چقدر از اين و آن احسنتم و آفرين شنيديم و خجل شديم ازاین همه سرافرازي).

و بدين منوال آخر قصه ي ما هم ختم به خير شد.

مناسب مي دانيم همين جا از تمام كساني كه دست به دست هم دادند تا که ما پاس شده  مشروط نشويم نهايت تشكر را به عمل آوريم.

اجرشان محفوظ و زحمتشان مآ جور


*

شايد بعدها در مورد آن اتفاقات پيچيده برايتان مفصلا بنويسم، شايد


پينوشت 1)يك كشف علمي مهم:

از مزاياي شب امتحاني بودن (يعني فقط در شب امتحان درس خواندن) اين است كه ذهن شما پس از امتحان في الفور به صورت كاملا اتوماتيك  وبدون زحمت از هر گونه اطلاعات  اضافي همچون مطالب علمي ،فرمول،تعريف، قضيه ، لم و امثالهم free  شده و ديگر به راحتي و بدون هيچ مزاحمتي مي توانيد به مسائل مهم  غير درسي  اعم از عشق و عاشقي و اين چرت و پرتها و يا حتي اين مقوله ي مهم كه چگونه مي توان ديگران را آزار داد؟؟، بپردازيد.

به گونه اي كه اگر حتي 2 روز بعد خودشما برگه ي امتحانتان را ببينيد شاخ در مي آوريد و باورتان نمي شود كه روزي  اين كاغذها توسط شما سياه شده و كفتان مي برد كه اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ  بابا از ما بعيد بوده  اين همه كوله بار سواد و علم و هنر و ادب !!!!!! از كجا اينها را نوشته ايم ؟؟!؟!!!! الله اعلم!!!

پينوشت 2)خداييش سرم به سنگ خورده و ديگر درس مي خوانم.!!!!!

پينوشت 3)سعي مي كنيم زود به زود آپ كنيم.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 17:15 توسط سمانه |


سلام بعداز مدتها اومدم

توي اين چند وقت خيلي اتفاقا افتاده ولي حوصله نداشتم بيام راجع بهشون بنويسم راستش حوصله ي تايپ كردن ندارم .

يه اتفاقي افتاده كه نميخوام راجع بهش بنويسم ولي خيلي ذهنمو درگير كرده  فعلا طبع طنزمون كور شده.

چند روز پيش  شيراز بوديم (اردو)مسئوليت اردو با بچه هاي شوراي صنفي بود

خيلي تلاش  كردنو زحمت كشيدن ميشه گفت  تا حدود زيادي موفق هم بودن كاراشون برنامه ريزي نسبتا منظمي داشت خيلي بهتر از برنامه ريزي هاي مسئولين دانشكده .

تازه اينا جزئيترين كارايي كه دانشجوها  به راحتي وبا موفقيت انجام ميدن.

ولي به من خيلي خوش نگذشت  به خاطر همون قضيه كه گفتم  نميگم.

ولي جدا از اين حرفا هر موقع كه ميرم شيراز غصه ميخورم،غصه و حسرت تمدن عظيم و با شكوه از دست  رفتمون اين كه چي بوديم كي بوديم كجا بوديم و الان  . . . . !!؟؟هيچي

اما از اون جايي كه حسرت خوردن اصلا كار عاقلانه اي  نيست واز قديم الایام گفتن حسرت گذشته رو خورئن بی فایدس ما هم علي الحساب حسرت گذشته را كنار گذاشته به مسائل روز ميپردازيم،از جمله اين كه:

واقعا آدم خجالت ميكشه وقتي ميبينه رو به روي سعديه جايي كه هزاران توريست اونجا رفت و آمد دارن همش خرابس ،دور و برش پر از زباله، خيابوناي كثيف،دست فروشهايي كه چهره ي شهرو زشت ميكنن ؛ واقعا توريستا با ديدن اين صحنه ها چه فكري در مورد مردم ايران مي كنن!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از پاسارگادو بي توجهيايي كه در حقش ميشه كه نگو...........

من نميدونم چرا بايد 9 قطعه از آثار باستاني تخت جمشيد 3 سال پيش با هما هنگي دولت ايران به فرانسه منتقل بشه وديگه خبري ازشون نباشه 

 یا چرا باید اجازه بدیم سرمایه های کشورمون به تاراج بره تاراج که چه عرض کنم با دست خودمون اونو تقدیم بیگانه کنیم ،پولمونو توی کشورهای همجوار عربی خرج کنیم و اونجا رو آباد کنیم به قیمت ویرانی  ایران خودمون اصلا مگه نميگن چراغي كه به خونه رواست به مسجد حرومه ،وقتي آمارايرونياي زير خط فقر اينقدر سرسام آوره (تازه اگه تفاوت چشمگير آمار رو با واقعيت در كمال ساده لوحي ناديده بگيريم ) چرا بايد اين همه سرمايه رو توي خاكي غير از خاك وطن صرف كرد.تازه اگه همه ي مردم كشورمون پولدار هم بودند وهيچ بچه اي نمي خواست مثل مرتضاي 12 ساله شبا تا دير وقت  توي دروازه قرآن فال بفروشه وبا حسرت به دست آدمايي نگاه كنه كه واسه خوشگذروني اومدن وحالا 100 تومنم ميدن بهش و يه فال ميخرن و مي خوننو ميخندن؛يا مجبور نبودن مثل ليدا و برادر كوچولوش در حاليكه از خستگي جون حرف زدن نداشتن بازم ترازوشونو اين طرف و اونطرف بكشنوالتماس كنن كه نميخواييد بريد روي ترازوي ما؟؟(برادر ليدا اونقدر كوچولو بود كه حتي درجه هاي ترازو رو نميتونست بخونه)مطمئن باشيد جا واسه ي خرج كردنو آباد كردن ايران خودمون زیاد هست.   

 


 پينوشت1:جشن فارغ التحصيلي ورودي هاي 83 با يه تئاتر جنجالي (جنجالی یعنی اینکه توی تئاتر چنتا حرف بی تربیتی زدن)برگزارشد.

پينوشت 2:دارم يه مجله با موضوع فقر چاپ ميكنم كمك ميخوام.

پينوشت 3:ببخشيد كه ناراحت بودم.  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 15:8 توسط سمانه |


سلام

این چند وقت دستم به امتحانو،بعدشم خرید و خونه تکونی بند بود واسه ی همین الان که فرصتی پیدا کردم فقط اومدم آخرین پست سال ۱۳۸۶ رو بگذارم بعدا میام راجع به اتفاقات جالبی که اخیرا رخ داده می نویسم <

به خاطر بسپار بهار می آید

به ترانه به نسیم به شکفتن به شقایق،اما

اگر از آمدنش خواب روی

اگر از آمدنش نشئه ی طعم عسل باغ شوی

یا که چشمان غزال به درشتی بردت تا شب خواب،

سرنوشت باقیست و زمستان جاریست!!!!!!  

این شعر تقدیم به همه ی ایرونیا و هر کس دیگه ای توی این دنیا که اومدن بهار براش یه اتفاق خوشحال کننده است!!!!

این یکی هم sms دوستمه:

گلها جواب زمینند به سلام آفتاب،نه زمستانی باش که بلرزانی و نه تابستانیکه بسوزانی ،

بهار باش تا برویانی  ! 

هر روزتان نوروز ،نوروزتان پیروز

برای همه ی دوستانم سالی سرشار از شادی و سربلندی را آرزو می کنم

فرا رسیدن نوروز باستانی،طلیعه ی ظهور زرتشت،یادگار صداقت جمشید،میراث ماندگار کورش،آیین باستانی قوم آریا،نشانه ی فرهنگ ایرانی،بر همه ی ایرانیان فرخنده باد

به امید روزی که تک تک ایرانی ها با شادی و رضایت و در کشوری که رنگی از ظلم و نامردی و بی عدالتی به چشم نمی خوره نوروزو جشن بگیرن و از هیچ کجای دنیا بوی تعفن جنگ و سلطه گری و زور گویی به مشاممون نخوره

خدایا این یکی از آرزوهای منه،موقع سال تحویل

پس خدایا:به من آرامشی عطا کن تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

 و شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می تو انم و دانشی که تفاوت آن دو را بدانم .  

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 1:17 توسط سمانه |


اي برادر ! خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان؛اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد ،و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود ،و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود،و به قدر نخ پيرزنان دوزنده باريك ميشود، . . . . . .

پدر مي شود يتيمان را ومادر.برادر مي شود محتاجان برادري را.همسر مي شود بي همسر ماندگان را.طفل مي شود عقيمان را.اميد مي شود نا اميدان را. راه مي شود گمشدگان را . نور ميشود در تاريكي ماندگان را . عصا مي شود پيران را . عشق مي شود محتاجان به عشق را.....

خداوند همه چيز مي شود همه كس را ؛

به شرط اعتقاد؛

         به شرط پاكي دل؛    

                    به شرط طهارت روح ؛

                         به شرط پرهيز از معامله با ابليس؛

بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا ! !

ومغزهايتان را از هر انديشه ي خلاف ؛

وزبان هايتان را از هر گفتار ناپاك؛

ودستهايتان را از هر آلودگي در بازار . . . . . . .

وبپرهيزيد از نا جوانمردي ها ، ناراستي ها ، نا مردمي ها ؛

چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند چگونه بر سفره ها ي شما با كاسه اي خوراك  و تكه اي نان مي نشيند و بر بند تاب با كودكانتان تاب مي خورد و در دكان شما ترازويتان را ميزان مي كند  و در كوچه هاي خلوت شب با شما آوازمي خواند؟!

مگر از زندگي چه مي خواهيد   ؟!؟!؟!؟!؟!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

كه در خدايي خدا يافت نمي شود،كه به شيطان پناه مي بريد؟!

كه در عشق يافت نمي شود كه به نفرت پناه مي بريد؟!

كه در سلامت يافت نمي شود ،ه به خلاف پناه مي بريد؟!

قلبهايتان را از حقارت كينه تهي كنيدو با عظمت عشق پر كنيد؛

زيرا كه عشق چون عقاب است بالا مي پرد و دور...... بي اعتنا به حقيران در روح.

وكينه چون لاشخور و كركس است كوتاه مي پرد و سنگين ، جز مردار به هيچ چيز نمي انديشد.

براي عاشق ناب ترين ،شور است وزندگي و نشاط  !

براي لاشخور ،خوب ترين ،جسدي است متلاشي ... . . . . . .

بخشي از سخنان ملاصدرابراي مردم كوچه و بازار،برگرفته از كتاب مردي در تبعيد ابدي نوشته ي( نادر ابراهيمي)

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 19:43 توسط سمانه |


                                     ز لز له

يه روز توي خوابگاه نشسته بوديم وداشتيم عين بچه ي آدم درس مي خونديم(آخه خير سرمون بعضي وقتاامتحانم مي داديم)كه يكدفعه صداهاي ملايمي توجهمونو جلب كرد ،وقتي گوشامونو تيز كرديم به زحمت متوجه شديم كه اين صدا مربوط ميشه به آواي خوش جمعي از ساكنين خوابگاه كه با تلاش فراوان تمام عزم خود را جزم كرده وكل انرژي پتانسيل نهفته ي خود را به مدد تارهاي صوتيشان به صدايي ملايم و گوش نواز به نام جيغ تبديل نموده و در نهايت ظرافت مشغول سَر دادن آن هستند و باقيمانده ي انرژيي را كه تارهاي صوتي ديگر ياراي تبديل آن را نداشت به همت پاها به انرژي جنبشي مبدل نموده و به اين سو وآن سو مي دوند ، راستش را بخواهيد خيلي عجيب بود چون تا به حال اصلا“ ، به هيچ وجه من الوجوه سابقه نداشته توي اين خوابگاه ، شبي نصف شبي ، بعداز ظهر آرومي يا كلا“ وقت و بي وقتي ، صداي جيغي ، فريادي ، آوازي، ناگهان شما رو خواب زده كنه ؛ ‌نه بابا اصلا“ ابدا“ ؛ ما هم كه اصلا“ به اين جور چيزا عادت نداشتيم خيلي جا خورديم !!!!!!!!

براي همينه كه گفتم خيلي به زحمت متوجه شديم اين صداها چيه و از كجاست ؟!!

تا به محل حادثه(جلوي پله ها) برسيم مرديم و زنده شديم راستشو بخواين حال و هواش ما رو ياد روزي انداخت كه پدر يكي از بچه ها فوت شده بود و جيغ و فريادهاي جگرسوز اون دختر(واي كه چه روزبدو چه خاطره ي تلخي بود،خدا بيامرزتش)فكر كرديم واقعا“ براي يكي از بچه ها اتفاقي افتاده آخه سرو صداها كه تمومي نداشت ، وقتي رسيديم با شگفتي ديديم همه خندان در حال جيغ و داد هستند ، عجيب بود ولي دلمون آروم شد كه اتفاق بدي نيافتاده ؛

از هر كس مي پرسيديم چي شده مي گفت:زود باشين بياين بيرون اصلا“كسي وانميستاد جواب مارو بده ،از ميون اون صداها شنيدم كه بعضيها واژه ي غريبي رو زمزمه ميكردند. . . . . . . .زلزلههههههههههههههههههههه . . . . .

توي شْك شنيدن همين كلمه بوديم كه يكدفعه يك خانم لاغر اندام جيغ كشان و دوان دوان(توصيف از اين قشنگتر) توجهمونو جلب كرد با خودمون گفتيم :ديگه زورمون به اين يكي كه ميرسه!!!

كشيديمش يه گوشه اي و گفتيم درست حرف بزن ببينيم چي شده؟!؟1

گفت:مگه نميدوني زلزله شده ، ماتوي اتاق داشتيم درس مي خونديما،يه دفعه ديديم تختا تكون ميخورن خيلي وحشتناك بود زود بياين بريم بيرون(بدبخت داشت اشكش درميومد،چنان خودشو مظلوم گرفته بود كه آدم شك مي كرد اين هموني بود كه تا چند صدم ثانيه ي پيش اونجوري جنجال به پا كرده بود؟!؟!؟وبا نگاه ملتمسانه اش مي گفت:تورا خدا بزار من براَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَم) ؛ما هم براي اين كه از قافله عقب نمونيم چنتايي جيغ كشيديم و دويديم جزوه هامونو برداشتيم و پريديم بيرون (يكي نبود بگه بابا بچه درسخون كوتا بيا)،همه جمع بودندومنتظر فروريختن خوابگاه،فقط صداي حرف مي اومد(همه مي گفتن وهيچ كس هم گوش نمي داد):. . . .

-اولي:چرا اينقد سرو صدا ميكنن، ما كه اصلا“ چيزي نفهميديم،زلزله كجا بود؟!؟!

-دومي:خره(باعرض پوزش)من با چشايي خودم ديدم تختم تكون خورد اونوخ تو ميگوي نفميدم،خيلي گيجيا    (براي مثال بود)

-سومي:تو جيغِدا بزن،چيكار داري به اين كارا؟خوب منم نفميدم!!!!!!

بعدشم همه تلفن به دست كه:مامان نمي دوني چي شده! اينجا زلزله اومده و. . . .    

منظوراز(. . . . )توصيفات و شرح اتفاقات به طور كاملا“ واقعي و خالي از اغراق توسط خانمهاي محترم است.(كه اصلا“ هم خالي بندي نيست)با خودم گفتم فرداست كه توي اخبار سراسري بگه:يك زلزله ي 8/5 ريشتري خوابگاه ؟؟؟؟؟واقع در؟؟؟؟؟؟؟ را لرزاند.(البته اگرم مي گفت همچين بيراهم  نبود)ديگه كار داشت به جاهاي باريك و حتي تنگتر مي گشيد(منظور اعتراف و حلاليت طلبي و از اين حرفا )كه خدا رو شكر كم كم جو آروم شد و وقتي همه ديدن خبري نيست رفتن توي اتاقاشون وماجراي زلزله هم اين طوري تموم شد .

خلاصه هر چند زمين لرزه ما رو نلرزوند ولي پس لرزه هاي ناشي از جيغ و داد بچه ها حسابي ما رو لرزوند ، آدم دهنش باز مي مونه كه چه جوري يه نفر مي تونه چنين صداي مهيب خانمان برانداز دلنشيني كه فكر كنم تراز شدت صوتش به120دسي بل ميرسه توليد كنه،واسه همينه كه ميگم اگه توي اخبارم مي گفت دروغ نمي شد! ! ! 

واما واقعيت اين بود كه: توي كوههاي اطراف خوابگاه چندتايي ديناميت منفجركرده بودند كه احتمالا“يه تكوني هم به خوابگاه ماداده بود.      

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 19:29 توسط سمانه |


 تساوی

معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
باخطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر ست
 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
 سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
 یک با یک برابر نیست

                                                                        شعر از خسرو گلسرخی

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 13:55 توسط سمانه |


همون استادي كه گفتم با هاش دعوام شده بود كه همش دنبال بهونس به من گير بده كه بندازتم به خاطر 3 دقيقه تاخير منو توي كلاس راه نداد به محض ورودم توی کلاس به رسم ادب اومدم بگم سلام  كه هنوز سینو نگفته چشماشو مثل چشم مير غضب انداخت توي چشمم و شروع كرد به جيغ وداد:"مگه نگفتم سر کلاس من تاخیر نداشته باشید،برای چی شما دیر اومدی هان بگو ببینم .....؟؟!؟!"و بدین گونه ما را مکررا مورد الطاف خود( البته بدون وقفه وبا سرعت و شدت و همت و کثرت وغیره ی تمام )قرار دادند به طوری که احساس کردیم از بس مورد لطف قرار گرفتیم حالمان دارد از کلاسش به شدت به هم می خورد و ترجیه دادیم ّن کلاس را با همه ی محسناتش ترک کنیم خلاصه همانطور که گفتم به دیده ی منت از ما استقبال گرمی کرده،وصف ناشودنی!!!!!!!!!!!! و ما را به باد خشم و غضب وکتک(نه دیگه این آخری بلف بود) خویش گرفتار کرد دیدنی و شنیدنی!!!!(والله) هر چي من مي خواستم توضيح بدم آخه استاد من! من  استاد ،،من امتحان  !!!! هي مي گفت به من چه من چه کار کنم  به من ربطی نداره و از این حرفا ...... منم ديدم فايده اي نداره كمي نگاه عاقل اندر سفيه به وي ارزاني داشتم و بلا فاصله بعداز شنيدن جمله ي "اين دفعه همون بيرون باشید تايادبگيريد زود بيايد سر کلاس"معطلش نکردم و فرمودم:" باشه استاد" و با آرامش به بيرون از كلاس تشريف بردم ،توي دلم گفتم واقعا لطف كردي منو ازشرخودت وكلاست راحت كردي واقعا دنبال يه بهونه بودم كلاس زجرآورتو دودره كنم كه به لطف خودت اين صعب گشت سهل؛"آه اگر مي دانستي محروم شدن از حضور در كلاس تو چه اندوه شيرين و لذت بخشي است وتو بدين وسيله چقدر دل مومن و بلكه مومناني را شاد كرده وبه آنها زندگي مي بخشي مطمئنا خودت از کلاس ميرفتي بيرون !!!!!!"تازه هنوز درو نبسته بودم كه دو تاي ديگه از بچه هاي كلاس رسيدن ،منم بهشون گفتم همين الان منو بيرون كرد حالا اگه دوست داريد بريد تو ،اوناهم گفتن نه ما هم عطای این کلاس ارزشمن رو به لقایش بخشیدیم، يكيشون گفت بهش بگيم امتحان داشتيم ،منم گفتم نه بابا ولش كن (همه ي اينارو از قصد بلند پشت در كلاس گفتم كه بشنوه دوستام كه توبودن گفتن كه حسابي حرسش درومده بود)آخه خداييش امتحان داشتيم كه چون دير شروع شده بود ديرم تموم شد و .......(اینم دلیل واقعیه دی اومدن من نوعی منظم)   

+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 1:14 توسط سمانه |


X

به کعبه گفتم من از خاکم تو هم از خاک،
چرا باید به دور تو بگردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت تو با پا آمدی باید بگردی،برو با دل بیا تا من بگردم.


Home
Email
Night Skin

Archives

هفته چهارم تیر 1387

هفته دوم تیر 1387

هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته دوم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386



Links

کاکتوس
معلم
درد دل یک دانشجو(سوفی)
هم نفس
خسرو گلسرخی
خبرنامه
سیاستنامه
اهل قلم
تعریف ها
اخبار
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :